|
|
|
|
|
مبادا بروي.... "اتّفاقي" ! ...که "نيفتاده" مبادا بروي نفسي چاق نکرده، شبح آسا بروي آرزوهاي خودم را به تو مي بخشم، تا بگذري از من مرداب و به دريا بروي بي خيال من دل مرده ؛برو! جاري باش... برو جايي که قرار است به آنجا بروي من بعلاوه ي بي تو ؛ به صليب آويزان که يهودا شده ام تا تو مسيحا بروي کاسه اي اشک به پشت قدمت خواهم ريخت پلک حتي نزنم تا نروي ... تا بروي!
***گذر از حادثه ها فلسفه ي بودن ماست اتّفاقي که نيفتاده ؛ مبادا بروي !!! |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||