|
|
|
|||||||||||
|
علیرضا عصار:البوم حال من بی تو
|
||||||||||||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||||||||||||
|
|
|
|
|
دِلم ... اين روزها که هر کسي به دنبال شاخه گُل سرخي براي گرفتن جواز ورود به دلي است ... من به دنبال کور چراغي هستم تا در اين شب هاي پوچ و کدر تکه تکه بال هاي شکسته ام را پيدا کنم ... گُلم ... دِلم ... هياهوي دنيايِ سياه سبب نَشُد تا گُل بوسه هاي گرم تو را فراموش کنم ... گُل بوسه هايي از جنس آب از جنس آفتاب ... گُل بوسه هايي که گاه تا سال ها تَعلُقِ خاطري فراتر از يک بوسه به من داد ... گُلم ... دِلم ... اين روزها به گل هايِ سرخِ معصومي مي انديشم که در عيدهاي سَمبُليک عشق فداي خواسته هاي نا برابر فداي تکرارها فداي عادت ها و فداي نامَردي ها و نامردُمي ها مي شوند ! ... در اين ميان من جانباخته تک شاخه گُلي هستم که در دَستان تو جان گرفت ... گُلم ... دِلم ... |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم جان من و تو تشنه پیوند مهر بود دردا که جان تشنه خود را گداختیم بس دردناک بود جدایی میان ما از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت و آن عشق نازنین که میان من و تو بود دردا که چون جوانی ما پایمال گشت با آن همه نیاز که من داشتم به تو پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود من بارها به سوی تو بازآمدم ولی هر بار دیر بود اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش ... |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
ی شب جدایی که چون روزم سیاهی ای شب ... کن شتابی آخر زجان من چه خواهی ای شب ... نشان زلف دلبری زبخت من سیه تری بلا و غم سراسری تیره همچون آهی ای شب ... ... من دور از او کنم زاشک خود بالین تر خون دل از بس خوردم بی او محنت و خواری بردم بی او مُردم بی او ... بی رخ آن گل دلم به جان آمد دگر از جانم چه خواهی ای شب ...
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظههای جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمیمانی ای مانده بی من تو را میسپارم به دلهای خسته تو را میسپارم به مینای مهتاب تو را میسپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را میسپارم به رویای فردا به شب میسپارم تو را تا نسوزد به دل میسپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایهسار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
قبله ی عشقی یا خدای منی؟ شور عشق و جوانی تویی تو مراد من از زندگانی تویی تو اگر جویم مه تو بر بام آیی اگر نوشم می تو در جام آیی به چشمت که بی تو زجان سیرم نگاهی نگاهی که می میرم زعشقت حاصل من نشد جز نام و رازی که در این بستر غم، دل من رنگ شادی نمی گیرد بیا این دم آخر رها کن گفت و گو را نگاهی به راهی کن، مرنجان دل او را که می میرد دگر چون نی ناله ها نکنم شکوه ی عشقت با خدا نکنم چون که بوی وفایی نداری دل و جان درد آشنایی نداری چه شد آن شب ها که با من بودی به جای اشکم به دامن بودی به چشمت که بی تو زجان سیرم نگاهی نگاهی که می میرم ... |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
سيرم از زندگي و از همه كس دلگيرم آخر از اين همه دلگيري و غم مي ميرم پرم از رنج و شكستن، دل خوش سيري چند ؟ ديگر از آمد و رفت نفسم هم سيرم هر كه آمد، دل تنهاي مرا زخمي كرد بي سبب نيست كه روي از همه كس مي گيرم تلخي زخم زبان و غم بي مهري ها اينچنين كرده در آيينة هستي پيرم بس كه تنهايم و بي همنفس و بي همراه روزگاريست كه چون ساية بي تصويرم دلم آنقدر گرفته است، خدا مي داند ديگر از دست دلم هم به خدا دلگيرم! |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست قراربخش دلم ، تاب گاهواره ی توست |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||