|
|
|
|
![]() بگذار سر به سینهی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیدهی سر در کمند را بگذار سر به سینهی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خستهجان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنَت تو آسمان آبی و روشنی من چون کبوتری که پَرَم به هوای تو یک شب ستارههای تو را دانهچین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمهی شراب بیمار خندههای توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب . Avaze Khorshide Arezoo |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی بهم گفت : "زندگی جیره مختصری است مثل یک فنجان چای و کنارش عشق مثل یک حبه قند ...
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد "۱ من دوست دارم با عشق نوش جان کنم اما ... پزشکان مردم را از خوردن قند منع می کنند !!! می گویند بیماری می آورد .. راست می گویند .. شاید عشق هم نوعی بیماری است ... اما آنها نمی داند که آدمی بر چیزی که منع می شود حریص تر می گردد |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
تردید نشسته در صدای من .
رخوت وجودم را فراگرفته و خستگی بهترین بهانه است . شاید دستی ، نگاهی ، سخنی نوشداروی من شود . ریشه هایم پوسیده است . زمزمه میکنم جمله ای را « خسته ام یاران خدا را همتی »
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
با درودی به خانه می آيی و اين آن لحظه ی واقعی است گامیست پيش از گامی ديگر
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
از من ای هستی من دور مشو می من مستی من دور مشو رشته عمر منی جان منی عشق من دین من ایمان منی تار و پود دل بیمار تویی خواب و بیداری و پندار تویی نقش بستی به وجودم با خون کی روی از دل رسوا بیرون دل بریدم زهمه خلق جهان به تو پیوسته ام ای مایه جان دل تو از چه حقیقت بین نیست به خدا رسم محبت این نیست گر چه همچون خم می درجوشم خون دل می خورم و خاموشم تو منی من تو ام ای مایه ناز ما و من نیست بدر گاه نیاز نور خورشیدی و من اشک شبنم تا بتابی به تنم جان به لبم نیستی لیک به همراه منی قطره اشک منی آه منی من درین عشق صفا می بینم در دلم نور خدا می بینم پس مرا یکه و تنها مگذار مست و افتاده و از پا مگذار رشته مهر تو شد زنجیرم گر جدا از تو شوم می میرم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
خیالی نیست اگرت با من خیالی نیست آنچه می ماند نا تمام ِ نگاه ِ توست که نمی بیند رسوایی رنگ ِ قدم هایت بر این نگاه |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق نیرویی وحشی است . اگر بکوشیم مهارش کنیم، نابودمان می کند. اگر بخواهیم اسیرش کنیم، ما را به بردگی می کشاند. اگر سعی کنیم آن را بفهمیم، در سرگشتگی و حیرانی برجایمان می گذارد. این نیرو در جهان است تا به ما شادی بخشد، تا ما را به خدا و به هم نزدیکتر کند؛ و اما باز، این طور که ما امروز عشق می ورزیم، براي هر دقيقه آرامش بايد يك ساعت اضطراب بكشيم!! |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست طعم دهانت از شکر ناب خوشترست زنهار از آن تبسم شیرین که میکنی کز خنده شکوفه سیراب خوشترست شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم حاجت به شمع نیست که مهتاب خوشترست دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان امشب نظر به روی تو از خواب خوشترست در خوابگاه عاشق سر بر کنار دوست کیمخت خارپشت ز سنجاب خوشترست زان سوی بحر آتش اگر خوانیم به لطف رفتن به روی آتشم از آب خوشترست ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله زار با من مگو که چشم در احباب خوشترست زهرم مده به دست رقیبان تندخوی از دست خود بده که ز جلاب خوشترست |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟ زخمی ام زخمی سراپا میشناسیدم؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته هستم خسته آیا میشناسیدم؟ راه شش صد ساله از دفتر حافظ تا غزل های شما آیا میشناسیدم این زمانم گر چه ابره تیره پوشیده است من همان خورشیدم آیا میشناسیدم؟ پای رهوارش شکسته سنگ دهر اینک این اافتاده از پا را میشناسیدم؟ میشناسد چشم هایم چهرهاتان را همچنانی که شما ها میشناسیدم این چنین بیگانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا میشناسیدم؟ من همان دریا یتان ای رهروان عشق رودهای روح دریا میشناسیدم اصل من بودم بهانه بود فرعی بود عشق قیس و حسن لیلا میشناسدم در کفه فرهاد تیغه من نهادم من من بریدم بیستون را میشناسیدم؟ مسخ کرده چهره ام را گر چه در این ایام با همین دیدار حتی میشناسیدم من همانم آشنای سالهای دور رفته ام از یادتان یا میشناسیدم؟
آلبوم " دوستت دارم " با صدای " ناصر عبداللهی " 01. دوستت دارم 01 02. دوستت دارم 02 03. دوستت دارم 03 04. دوستت دارم 04 05. دوستت دارم 05 06. دوستت دارم 06 07. دوستت دارم 07 08. دوستت دارم 08 09. دوستت دارم 09 10. دوستت دارم 10 11. دوستت دارم 11 12. دوستت دارم 12 13. دوستت دارم 13 14. دوستت دارم 1 |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() ![]() |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
بسان رهگذرخسته که مات و مبهوت سنگهاي دوسوي رودخانه را نظاره مي کند. کاش ميدانستم اين رود بيکران وآن سنگهاي فراوان مرا تا کدام ناکجا مي کشانند. گاه مي انديشم اين همه نفرت چگونه بردر وديوارم مي بارد گاهي ميدانم پاسخها نيز ميبارند بردروديوارم. احساس مي کنم دلم درپي سفراست وبه من آموخته بودند که "خوبي همانند آبست وواژه هاي بدي و نفرت سنگهاي ساحل آب ميرود پاک وروشن وسنگها ميمانند هميشه سنگ". فرقي نمي کند نشناسدم کسي چون من همان مسافر شبهاي ظلمتم بايد که بگذرم خودهم نميدانم ليکن فقط مي دانم اينقدر که دراين نزديکيها خدايي هست .. |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
غریب آمدی و آشنا می روی! اما، من که خوب می شناسمت گلم! من بارها .... ترا بارها ، در انتهای رویایی غریب دیده ام... ترا در خانه، در خیابان ، در انعکاس رخسار دختران ماه در صف خاموش مردمان ، اتوبوس ، ایستگاه و سایه سار مه آلود آسمان... چه احترام غریبی دارد این خواب ، این خاطره ، این همه دیده که دریا..... گلم! راه دور ، آیا همیشه از ترانه و آواز ما تهی خواهد ماند؟ خواهیم رفت اما خاطرت باشد ، همیشه این تویی که می روی همیشه این منم که می مانم! ...
اینهم آهنگ she mends me که به نظر من یکی از زیباترین کارهای "مارک آنتونی" است,و من ازش لذت می برم. |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بال های استعاری لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری روی میز خالی من، صفحه باز حوادث در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری ... |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
گم ترین پیدایی، دوری و اینجایی من که با تو هستم، تو چرا تنهایی با همه دوری ما، این همه فاصله ها همه جا سرشار است از هوایت اینجا |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
من به دوست داشتنم احترام میگذارم و ترسی ندارم از این اعتراف نحیف: که امروز دستهایم را روی کاغذ ریختی و مرا تسلیم شعر کردی ولی کاش برای فهمیدن من کمی حرف داشتی !
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() نیمه مست نیفتاده اما از نفس با صدایی خشدار مهتابی ِ تنی اما تب دار و نگاهی که مودبانه التماس می کند الکل با تو یعنی کشف ِ دوباره ی دنیا انگاری شامل ِ رحمت ِ الهی شدن و بی امضایی ِ نظریه بافی های عاشقانه وقتی که چشمانت شاهکار میشود شاهکار میسازد وقتی سیاه مست می کند دلاوران ِ ادبیات را و سرگردان می شوند کاشفان ِ واژه های مورمور کننده آنجا که شک می کنم به این دو مصرع ِ مست که آفریده ی لطف ِ خداست یا اراده ی شیطان نازنینم ! پلنگ ِ وحشی ِ رویای من جامه را بیرون نیار که خوش است با تو جامه دراندن عقل را از سر پراندن که خوش است با تو تمام نکردن رفتن تا مرز رفتن تا لرز استادانه تو را دیوانه کردن خوش است وقتی تو از گیلاس بنوشی و من از سینه هایت می خواهم به اندازه ی تمام سال های کودکی ام می خواهم به تلافی ِ تمام معشوقه هایی که تو نبودی و به جرم ِ سال هایی که پیر خواهیم شد از سینه هایت بنوشم می خواهم طعم ِ الکل را با لبهای تو بچشم می خواهم تنت را مزه ی میگساری ام کنم می خواهم تو را دوباره کشف کنم و به سلامتی ِ تمام خال هایت به یکرنگی ِ تمام ِ رنگ هایت و لذت ِ خوردن ِ یک به یک ِ میوه های تو باز هم بنوشم بنوشم و تو را بنوشانم شهامت داشته باش بهشتی ِ من که همینجاست پلاژهای شاعرانه ی بهشت جراتی کن تا ببینی اش با من تا بچشی طعم ِ پاک ِ لذت را تا دوست داشتن را بر پوست تنت ، نقاشی کنم تا رام کنی وحشی ِ عشقم را در آغوشت پس بیا تا لبی تر کنیم بیا تا مستانه کنجکاوی کنیم بیا تا سوار بر بوسه های هم در نوردیم سرزمین ِ افسانه ای ِ عشقبازی را و معصومانه اغوا کنیم طلسم های ممنوع را بیا تا در اختیار ِ الکل تقدیر شرمنده شود از جسارتمان تا غافلگیر کنیم عقل و منطق را تا شاید خدا هم آشتی کند با الکل بیا تا بر تن ِ هم پاره کنیم این پیراهن ِ تنگ این جامه ی خفه ی کننده ی کمرویی را تا در بزرگواری ِ جوانی امان خط و نشان بکشیم برای سال های پیری و بچشیم طعم ِ الکلی ِ زندگی را بیا تا با هم لبی تر کنیم تا دنیا را دوباره و یکجور ِ دیگر کشف کنیم . |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
جایی که تجربه آزاد است آزاد از زنجیر های تقدیر آزاد از آزردگی های روزمره حتی آزاد از زحمت ِ شرم من لذتی خالی از واقعیت را تجربه کردم لذتی دور از تمام ِ دلهره های بی دلیل که انگار میان ِ ابرها غوطه ور بودم و من که چیزی نمی دانم از شگردهای دلبری فقط توانستم بگویم : وای ! خدای من آری من خواب ِ تو را دیدم تو را خوابیده در سایه ی آرامشی اتفاق نیفتادنی خوابیده بر روی قلب همان قلبی که حقیقت ِ مرا فریاد می زند و برهنه برهنه چنان روزی که متولد شدی از مادر که چشمانت تهدید می کرد هرچه بکارت را و با لبانت ممکن بود وحشیانه ترین حادثه ی ممکن وقتی سینه هایت با اندک چاشنی ِ تماس دل دل می زد در آستانه ی انفجار تراش ِ اندامت انگار در آرزوی " میکل آنژ " ی دیگر بود و رنگ ِ تنت همان رنگی که سال ها جستجویش می کردم - سال ها در تن ِ تمام معشوقه هایی که خود عاشق بودند - آری آری ! تو را آنجور که می خواهم در خواب دیدم تا به بازی بگیرم قضا و قدر را تا فرشته ها بگویند : خوش به حال ِ رام کننده ی این پلنگ ِ وحشی خلقتی که خدایش را هم از راه بدر می کند و من مغرور از سزاواری ِ اینهمه خوشبختی با انگشتانم با چشمانم با تمام حواس ِ پنجگانه ام محو شدم در تماشای تو و درود فرستادم به آفریدگارت تا شاید ببخشاید بر من این خواب را این تنها نعمت ِ عادلانه - اما مالک نشدنی و تو هم مرا ببخش ببخش اگر سپیده مجالمان نداد ببخش اگر رازدار نبودم که عاشقان خواهند بخشید مرا شاعران هم از این رونمایی ها از این بی پردگی های غیر مجاز از این شهوت ِ نگفتنی - ولی پنهان در عشق از بی مرز شدن ِ یک ذهن ِ بارانی وقتی میان ابرها غوطه ور است آنجا که بی نظم می شود یک شعر و واژه ها تحمل نمی کنند وزن را وقتی که من از با تو بودن می نویسم از با تو بودن در خواب از لذتی دور از حقیقت همان داستان ِ قدیمی ِ تشنه و سراب . |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() حرف های تو
درمان ِ درد های من است
صدای تو آرامبخش ِ خیال
برای چشمانت
هنوز و هر روز دنبال ِ واژه ام
.
.
کشف ِ طعم ِ بوسه ی تو
شکست ِ قانون است
مهر ِ ابطال است بر سنت
عنصری تازه در شیمی
.
.
با نوازش ِ دستان ِ تو
فیزیک هم
انیشتنی تازه می خواهد
در آغوش ِ تو
جاذبه حرف ِ مفتی بیش نیست
.
.
مگریز از من
از این سرطان
جوانی همیشه نیست
شیمی درمانی ِ من !!!
.
. |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() در امتداد ِ خیابان ِ شلوغ ِ نگاهت
مماس با خط ِ ویژه ی احسا ست
محتاط می رانم
با تماشای ویترین ِ پر زرق و برق ِ وابستگی ها
بی تفاوتی ِ بی چاره ی تو را درک می کنم
می خواهم در انتهای چشمانت گم شوم
جایی که ایستگاهی نباشد
هیچ غریبه ای
من باشم و خلوت ِ خیالت
یک چراغ سبز مانده تا پل ِ جسارت
آنگاه وجودم شعله می کشد
شیشه ی شرم می شکند
ویران می شوم در برخورد ِ نفسهایت
دستانم کروکی ِ اندامت را - دقیق - لمس می کند
این است همان اولین تصادف
و نمی ترسم از آن سیلی
محکم تر بزن
جریمه ی بوسه ی غیر ِ مجاز را !!! |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
... امر به معروف ... ... نهی از منکر ... ... حجاب مصونیت است نه محرومیت ... تازگی ها - بدجور - اینها به دلم می نشیند نه اینکه خدا ی نکرده به راه ِ راست آمده ام نه نازنینم ! به دلت نمال من لذت ِ یکشب ِ بدمستی با تو یک تانگوی بهشتی در آغوشت حتی یکبار ماندن ِ سرخی لبانت را به تمام ِ آن جویهای شراب و فاحشه های باکره نمیدهم عسل با تو عسل می شود شراب هم نباشد به درک با تو باشد همین نگاه خمارت ، مرا می گیرد من انار را در دانه دانه ی دندانهایت می خواهم من بهشت را در بوی تنت می جویم پل صراط ِ من بوسه های هول هولکی ست تا برهنگی بهشت وارمان تا بی گناهی را فریاد زند اسرافیل ِ عشق ِ دیوانه وارمان وقتی بخشش را می نوشم از کوثر ِ سینه هایت و بی ملال می شوم در آرامش ِ آغوشت جایی که دلزدگی هنوز تعریف نشده است و ویروس ِ عادت ، بیمارمان نمی کند همانجا که واژه ی عبور - که چقدر بیزارم از این واژه - اختراع شده برای لب به لب دادن ِ یک سیگار همان قضیه ی یک پُک من ، یک پُک تو تا باز هم برایت بنویسم تا بهشت را با تو بسا زم تا جانم را برایت در کلمات بریزم تا باور کنی اگر با من باشی امر به معروف هم خوب است که معروفت می کنم به دیوانگی نهی از منکر هم چیز بدی نیست تا انکارت نکنند به بی عشقی و دلم برای حجاب ِ تو ضعف می رود تا واگذارش کنی به من بسپاری به هنر ِ دست های من که به قول ِ عشق ِ دیرینه ام : گابیتو محرومم نکن از لذت ِ تکه تکه و یواش یواش ِ کندن ِ پوست هلو نمی دانم چرا اما پیرمرد ها از این کار ، کلی کیف می کنند. |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]()
زورکی نباش یا زیر زیرکی در کنارم تحمل نکن مرا لذت ِ تسلیم به دست و پا زدن است رود های آرام خیلی زود مرداب میشوند و عشق های امروزه باردار میان ِ صفحات ِ شهوت آلود ِ دوست داشتنی هایم هیچگاه گم نکردم انتظار ِ آمدنت را به هیچ بستری نفروختم رویای خیست را ماندم نوشتم تسلیم نشدم و تو هم تسلیم نباش تحمل نکن مرا من دست بر نمی دارم که دلم می خواهد از غیظ ِ دوست داشتن چنان وحشیانه تو را بدست آورم تا از تحمل ناپذیری ِ لذت لذت ِ تسلیم را در تو افسانه کنم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() می آیی؛ بدون سلامی ،حرفی و ندایی ... می روی ؛ آرام، در سکوت ،بدون خداحافظی. می گویی از من نمی گریزی از همه گریزانی...نور خاکستری، تاریکی٬ سکوت ... و من دوباره در درهّ های عمیق وجودم پرتاب می شوم... به دنبال تو ؟ نه! چون تو در اوج قلّه های تنهائیم نشسته ای. به دریای خاطرات گذشته فرو می روم... در جستجوی لحظاتی که بر نمی گردند، می دانم! ولی برای باور بودن ، نیازشان دارم... کاش تو هم راز این جستجو را میدانستی ...کاش می دانستی چقدر... تو از من می گریزی و من مشتاق حضور تو . شاید تو هم گزیری نداری و در میانه این گریز و گزیر ، آنکه هر لحظه انتظار می کشد و ثانیه ها را می کشد ، منم ... و تو٬ ... نمی دانم! آیا تو بی خبر از منی؟ فارغ از حضور این دریای طوفانی عاشق؟ آه که چقدر این هوای طوفانی را دوست دارم! می دانی؟ اینجا به هر چه می نگرم ، تو را می بینم و هر ملودی زیبایی که میشنوم به یادت می افتم . اگر خودت جای من بودی، می توانستی فراموش کنی؟! کاش دریچه ای به روی من می گشودی حتی یک نور کمرنگ مرا آفتابی می کند. اما تو دریغ می کنی... شاید اگر نمی دانستی اینقدر مشتاق توأم.... گریز و گزیر...می فهمم. ولی نه ! اینگونه نه ؛ به من لطف نمی کنی! باور کن تشنه ترم می کنی! میفهمی؟ چقدر سردم شده و تو از بهشت به من لبخند می زنی... باشد ، لبخندهایش مال تو ٬اشکهایش برای من ! |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]() خانه ای می سازم به وسعت چشمانم و در آن ، پنجره ای از ابر تعبیه خواهم کرد تا هر قطره باران که بر رویت می چکد ، از نگاه من گذر کرده باشد. |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||