تبليغاتX
افکار پریشان
سر بر آورده يک دو موی سپيد
يک دو روز دگر شود بسيار
گر جوانی چنين رود که رود
بو که پيری نبيندم رخسار

هر سال که می گذرد، يک سال پير تر شده ای… به آينه که می نگری تار مويی سپيد می بينی که آرام در دسته سياه موهايت می خزد و چشمهايت، که ديگر به مستی ديروز با کسی حرف نمی زند…
می گذرد با همه لحظه های عاشقی ات … با همه سرمستی های بيدادگرت … با دلشوره های تلخ و شيرينت… با همه آن درياها اشکی که ريخته ای … با داغ هايی که روزگار بر دلت نهاده است… با همه عشق هايی که در قلبت به جا مانده است… با تصويرهای رويايی که در ذهنت نقش بسته است… با آرزوهايی که هيچگاه نرسيدند… با صدايت که در گلو مانده است…با کلماتی که دلت می خواست به زبان آری ولی هيچ وقت نشد که بگويی… با لحظه هايی که خود را در مستی يک آواز رها کردی تا از بيان واژه ها بگريزی … با قلمی که سالها مونس جان سنگين تو بود… با آن کاغذ سپيد که تنها مخاطب روح دردمند تو بود… با مداد رنگی هايت که بازيچه دست های آزرده تو بود … با لبخند شيرين کسانی که دوستت داشتند … و با جمله ای که تمام هستی به خاطر آن آفريده شده بود : به خاطر آن لحظه «دوستت دارم»…

مي گذرد با همه لحظه هاي عاشقي… و تو يک سال پيرتر می شوی. يک سال از تولد دورتر… يک سال به مرگ نزديک تر . يک سال دور تر از ابتدای عشق … و يک سال نزديک تر… به اوج عاشقی!

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 


بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

 


دیروز برای دیدنت
امروز برای رفتنت
وفردا برای نبودنت.....
آری بانو
همیشه بهانه ای برای گریستن هست !
+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

                                       در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که نداشتم از اول

                                        روزی آید که دل آزار تو باشم

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

                                      ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 


حق با من است، آینه نوبت به من نداد
در نقد چشم های تو جرأت به من نداد


می خواستم که دل بسپارم به آفتاب
بارانی نگاه ِ تو فرصت به من نداد

تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
چیزی بجز حسادت و حسرت به من نداد

تو بر لبان پنجره بودی و چشم تو
خورشید بود و هیچ حرارت به من نداد

تا آمدم که با تو کمی درد دل کنم
بغض آمد و اجازه صحبت به من نداد

من از تو، از تو، از تو ... سرودم هزار بار
از تو ... کسی که هیچ محبت به من نداد

حالا به یک سفر، سفر دور می روم!
این شهر شوم جز غم غربت به من نداد
+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

http://img.blogcu.com/uploads/aslanbasol_karsinojen_gozyasi.jpg


امشب ستاره در اسمان نیست امشب هوا گرمست و دل سرد

 امشب مجالی برای شادی نیست

 باید زین مردم گریخت بوی نمی می اید بوی اشک یتیمیست که غصه پدر دارد

 صدای ناله ای می اید صدای ناله عاشقیست که خدا را فریاد می زند
صدای نحوایی میاید که میگوید کافرم مکن.

اما دگر دیرست

 زمان زمان هجر ت است باید بار سفر بست

باید گریخت زین مردمی که به وجدان و انسانیت بی اعتناین

............


+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

خدایا
خدایا

خدایا خدایا......................

http://www.foto.ir/Photos/Gallery/25916.jpg

خدايا به داده هايت شکر . به نداده هايت شکر . به گرفته هايت شکر . چون داده هايت نعمت . نداده هايت حکمت . وگرفتنه هايت امتحان است *** بدان که بزرگي و بزرگي تو از خداست



http://h1.ripway.com/ha007/sssssssshariyati.jpg

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

http://www.parsiblog.com/FirendsAlbum/teshneyevasl/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2.jpg
چگونه بال زنم تا به نکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی



http://www.doctorshiri.com/images/mt-static/pics/87.jpg
مرا ندیده ب(***)ید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من


http://i1.tinypic.com/mw8b47.jpg
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زده ام تا پدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد
خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد
میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی یمستانه نگنجد
مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد
تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غیربانه نگنجد


http://i29.tinypic.com/259e460.jpg
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم


http://i26.tinypic.com/2di4k6f.jpg
چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در کنار قامتت باشم
از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون اینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم


http://www.dezfoul.net/~kingsboy/563.jpg
نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن
غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من
تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم
که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن
من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما
قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن
تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی
که کنون گشته در آوازهای تو طنین افکن
نیستان های یک آواز در صد ها و صدها نی
نیستان های یک جان در هزاران و هزاران تن
غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو
چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن
به خوابت دیده ام ز آن پیش کاین بیداری مشئوم
در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن
همین تنها تو را از سبز و سرخ مسکن مألوف
به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن
گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم
که از باغ نخستین از وطن سخت است دل کندن
ولی کندم دل و چون تو ز مهر خکش کندم
چه مهری! ز آسمانش کندن و در خکش افکندن
دل کندم ز مهر خک و افسون های رنگینش
فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن
زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر که از هر جا به سوی
غربت خود می کشد دامن
زنی که غم سبد های بهانه می برد پیشش
که پنهانی برایش پر کند از گریه و شیون
زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته
زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن
زنی کز عشق می میرد ولی با حجب می گوید
نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینک من


http://i20.tinypic.com/6q9o4i.gif
ای دوست عشق را مشکن حیف از اوست ، دوست
این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست
بار نخست نیست که با بار شیشه عشق
از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟
تاری ز طره دادی امانت مرا شبی
یعنی طناب دار تو زین رشته های موست
یک گام دور گشتی و نزدیک تر شدی
عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست
سرگشته چون من و تو در ایا و کاشکی
صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست
ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش
بگریز از این حقارت آرامشی که جوست
با گردباد باش که تا آسمان روی
بالا پسند نیست نسیمی که هر زه پوست
مرداب و صلح کاذب او ،غیر مرگ نیست
خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست
با دیرو دوری از سفرش دل نمی کند
مرغی که آستانه ی سیمرغش آرزوست
تا همدم کسی نشود دم نمی زند
نی ، کش هزار زمزمه پرداز در گلوست
غزل 98
این بار هم نشد که ببرم کمند را
و ز پای عشق بگسلم این قید و بند را
این بار هم نشد که به آتش در افکنم
با شعله ای ز چشم تو هر چون و چند را
این بار هم نشد که کنم خک راه عشق
در مفدم تو ،‌منطق اندیشمند را
این بار هم نشد که ز کنج دهان تو
یغما کنم به بوسه ای آن نوشخند را
تا کی زنم دوباره به گرداب دیگری
در چشم های تو دل مشکل پسند را ؟
پروایم از گزند تعلق مده که من
همواره دوست داشته ام این گزند را
من با تو از بلندی و پستی گذشته ام
کوتاه گیر قصه ی پست و باند را


http://databus.webphoto.ir/photos/da999713.jpg
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست
هر رود را اهلیت دریا شدن نیست
از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه
زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست
باید سرشت باد جز غارت نباشد
تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست
در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما
با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست
وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد
طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست
با ریشه ها در خک ،‌ بی چشمی به افلک
این تک ها را حسرت طوبی شدن نیست
ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر
با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست
سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش
از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست
وقتی تو رویا روی اینان می نشینی
ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست
آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد
راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست


http://i4.tinypic.com/2gtrvgi.jpg
من شراب از شما نمی خواهم
شهد ناب از شما نمی خواهم
شکراب از شما نمی خواهم
به سرابم ره گمان نزنید
سر آب از شما نمی خواهم
زشت و زیبای چهره ام ، خوش باد
من نقاب از شما نمی خواهم
ای ز اسبم فکنده ، نا اصلان
همرکاب از شما نمی خواهم
من نپرسیدم از شما چیزی
پس جواب از شما نمی خواهم
جان بیدار من نیاشوبید
جای خواب از شما نمی خواهم
شعله را در چراغ من نکشید
آفتاب از شما نمی خواهم



http://artsspot.com/wp-content/uploads/2007/10/entwined_oil_painting_artsspot_art_gallery.jpg
نقش های کهنه ام چه قدر ، تلخ و خسته و خزانی اند
نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند
روغن جلا نخوورده اند رنگهای من که در مثل
رنگ آب رکد اند اگر آبی اند و آسمانی اند
از کف و کفن گرفته اند رنگ های من سفید را
رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند
رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ
مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند
طرح تازه ای کشیده ام از حضور دوست - مرتعی
که در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند
مرتعی که روز آفتابی اش یک نگاه روشن است و باز
قوس های با شکوه آن جفتی ابروی کمانی اند
طرح تازه ای که صاحبش فکر می کند که رنگ هاش
مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند
ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند
نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست
که تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
http://irapic.com/uploads/1195685934.jpg
دیدنت بی نظیر منظره هاست
س فصل گلگشت دشت ها ، دره هاست
خواندن نام بغضواره ی تو
آرزوی تمام حنجره هاست
چشم شیدایم از درون و برون
در تو مشتاق گنج و گستره هاست
عشق در چشم های بی گنهت
شاهد انقراض هوبره هاست
گذر ترمه پوش خاطره ات
در خیالم عبور شاپره هاست
گوهرت بی دروغ و بی غل و غش
سره ای در میان ناسره هاست
آنچه گل می کند به گونه ی تو
رنگ سرم تمام بکره هاست
دست های پر از شقایق تو
بانی فتج باب پنجره هاست


http://photo.lazymoon.org/photos/hills/NeverEasyGoingUp.jpg

من خود نمی روم دگری می برد مرا
نابرده باز سوی تو می آورد مرا
کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام
این می فروشد آن دگری می خرد مرا
یک بار هم که گردنه امن و امان نبود
گرگی به گله می زند و می درد مرا
در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شکن برای چه می پرورد مرا ؟
عمری است پایمال غمم تا که زندگی
این بار زیر پای که می گسترد مرا
شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد
چندانکه می خورم غم تو ، می خورد مرا
قسمت کنیم آنچه که پرتاب می شود
شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا


http://torbatjam.com/home/modules/xcgal/albums/userpics/10001/normal_torbat%20jam_7.jpg

به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد
سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس
هوای خاطرم امروز مشکسوده نشد
به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یکی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه کنم
که باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ کی ؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوک و پوده نشد ؟
همین نه ددیدنت امروز - روزها طی گشت
که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر
به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد





خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن
رهین لطف کمند توام ، رهام مکن
تو را قسم به حریم شکیب و حرمت صبر
که با شتاب خود این عشق را حرام مکن
سر ستاره مبر زیر پای طلمت شب
چراغ صاعقخ را برخی ظلام مکن
به کینه می گسلد از امیدمان رگ و پی
تو را که گفت این تیغ در نیام مکن ؟
تو را که گفت که مگشا دریچه بر رخ گل ؟
تو را که گفت به رنگین کمان سلام مکن ؟
به غیر مهر مخواه از سرشت ویژه ی خویش
از آفتاب به جز آفتاب وام مکن
مجال عیش به قدر دمی و بازدمی است
به غیر عشق از این فرصت اغتنام مکن
هنوز مانده که یاس من و تو غنچه کند
تو را که گفت که این باغ را تمام مکن


http://darkman62.persiangig.ir/Love/lov/love1.8.jpg

ای عشق ای کشیده به خون ننگ و نام را
گلگونه به غاز کرده رخ صبح و شام را
با دست های لیلی خود بافته به هم
طومار قیس و رشته ی ابن السلام را
ای قبله ی قبیله ! که در هر نماز خود
هشیار و مست رو به تو دارد سلام را
در بسته شد به روی همه چون تو آمدی
ای خاص کرده معنی هر بار عام را
نیلوفری که بوی تو را داشت ، یاس من
شاهد که پک وقف تو کردم مشام را
نفس شدن ! ادامه ! بدانسانکه می کشی
از حسرت تمام نبودن ، تمام را
شکر تو باد عشق ؟ که گاهی چشانده ای
در جام شوکران ، شکر این تلخکام را
کلمه گرفتم اینکه خدا بود یا نبود
من از دم تو روح دمیدم کلام را
انبوه شد به رغم تو اندوه در دلم
از هم بپاش عشق من ! این ازدحام را


http://i7.tinypic.com/4dzhtac.jpg

امشب ستاره های مرا آب برده است
خورشید واره های مرا ،‌خواب خورده است
نام شهاب های شهید شبانه را
آفاق مه گرفته هم از یاد برده است
از آسمان بپرس که جز چاه و گردباد
از چالش زمین چه به خاطر سپرده است
دیگر به داد گمشدگان کس نمی رسد
آن سبز جاودانه هم انگار مرده است
ماه جبین شکسته ی در خون نشسته را
از چارچوب منظره دستی سترده است
عشق - آتشی که در دلمان شعله می کشید
از سورت هزار زمستان فسرده است
ای آسمان که سایه ی ابر سیاه تو
چون پنجه ای بزرگ گلویم فشرده است
باری به روی دوش زمین تو نیستم
من اطلسم که بار جهانم به گرده است



http://www.lmsstores.com/users/11684/images/Calla%20Lilies.JPG
کدام عید و کدامین بهار ؟ با چه امید ؟
که با نبود تو نومیدم از رسیدن عید
تو نرگس و گل سرخ و بنفشه ای ورنه
اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید
به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر
شکوفه ای ز سر شاخه ای نخواهم چید
نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو
کم از نسیم بود در خلال گیسوی بید
به آتش تو زمان نیز پک شد ورنه
بهار اگر تو نبودی پلشت بود و پلید
س نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوش است
که جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید
ز رمز و راز شکفتن اشارتی نگفت
کسی که از دهنت طعم بوسه ای نچشید
چه کس کشید ز تو دست و سر نکوفت به سنگ ؟
چه کس لبت نگزید و به غبن لب نگزید ؟
چگونه دست رسد با زمان به فرصت وصل
مرا به مهلت اندک تو را به عهد بعید ؟


http://farm2.static.flickr.com/1238/1349206359_0bb9dda4d2.jpg?v=0

ایا من این تم - این تن در حال رفتنم ؟
یا روح من که گرد تو پر می زند منم ؟
من هر دوم به روح و تن کنده وار تو
اینگونه کز تو می روم و جان نمی کنم
ای یار ! تازیانه ی تو هم نوازش است
اینسانکه از تو می خورم و دم نمی زنم
کرمم در آرزوی پریدن نه عنکبوت
تاری که می تنم همه بر خویش می تنم
شاید به ناخنی بخراشم تنی ، ولی
چون تیغی آختم ، به دل خویش می زنم
روشن چراغ صاعقه ات باد همچنان
ای آنکه هیچ رحم نکردی به خرمنم
هر چند زخمخورده ی رنجم . به جای شکر
در پیش عشق طرح شکایت نیفکنم
اما چگونه با تو نگویم که جا نداشت
بیگانه وار ، راه ندادن به گلشنم
با این سرود سبز سزاوار من نبود
باغی که ساختید ز سیمان و آهنم
ای آنکه شیونم نشنیدی به گوش دل
این شیوه باد ، تا بنشینی به شیونم




ما می توانستیم زیباتر بمانیم
ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم
ما می توانستیم بی شک ... روزی ... اما
امروز هم ایا دوباره می توانیم ؟
ای عشق ! ای رگ کرده ی پستان میش مادر
دور از تو ما ، این برگان بی شبانیم
ما نیمه های ناقص عشقیم و تا هست
از نیمه های خویش دور افتادگانیم
با هفتخوان این تو به تویی نیست ، شاید
ما گمشده در وادی هفتاد خوانیم
چون دشنه ای در سینه ی دشمن بکاریم ؟
مایی که با هر کس به جز خود مهربانیم
سقراط را بگذار و با خود باش . امروز
ما وارثان کاسه های شوکرانیم
یک دست آوازی ندارد نازنینم
ما خامشان این دست های بی دهانیم
افسانه ها ،‌میدان عشاق بزرگند
ما عاشقان کوچک بی داستانیم




نگاهم به دنبال خط غباری است
که این بار انگار با او سواری است
سواری که در دستهای بزرگش
برای من منتظر هدیه واری است
سواری به نام تو در هیأت مرگ که پایان محتوم هر انتظاری است
به چشم دگر بین من هر خیابان
در این روزها مرگ دنباله داری است
و میدانچه ها با گروه درختان
به انگاره ی چشم من باغ داری است
بدون تو ای دسوت این زنده بودن
نفس در نفس گردش بی مداری است
امید افکن و زندگی کش غم تو
به دوش من خسته سنگین چه باری است
زمانی که جز مرگ کاری نمانده
برای تو مردن هم ای دوست کاری است




ای چشم هات مطلع زیباترین غزل
با این غزل ،‌ تغزل من نیز مبتذل
شهدی که از لب گل سرخ تو می مکم
در استحاله جای عسل ،‌می شود غزل
شیرینکم ! به چشم و به لب خوانده ای مرا
تا دل سوی کدام کشد قند یا عسل ؟
ای از همه اصیل تر و بی بدیل تر
وی هر چه اصل چون تا به قیاست رسد بدل
پر شد زبی زمان تو ، در داستان عشق
هر فاصله که تا به ابد بود ،‌از ازل
انگار با تمام جهان وصل می شوم
در لخظه ای که می کشمت تنگ در بغل
من در بهشت حتم گناهم مرا چه کار
با وعده ی ثواب و بهشتان محتمل ؟




این بار تیر مرگ به افسونت ایستاد
وقتی که چشم های تو ،‌فرمان ایست داد
بوی کدام برگ غنیمت شنیده بود
این باد فتنه دست به غارت که می گشاد
شیرازه ی امید ،‌که از هم گسسته شد
یک برگ نیمسوز به دست من اوفتاد
نامت سیاه مشق ورقپاره ی من است
هم رو سفید دفتر سودا از این سواد
تا کی هوای من به سرت افتد و مرا
با جامه های کاغذی ام آوری به یاد
در بی نهایت است که شاید به هم رسند
یکروز این دو خط موازی در امتداد
تا خویش را دوباره ببینم هر اینه
چشم تو باد و اینه ی دیگرم مباد
بر جای جای دشنه ی او بوسه می دهم
هیچم اگر چه عشق جز این زخم ها نداد
غمگین در آستانه ی کولک مانده ام
تا کی بدل به نعره شود مویه های باد




مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا روی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت




اگر چه خالی از اندیشه ی بهارنبودم
ولی بهار تو را هم در انتظار نبودم
یقین نداشتم اما چرا دروغ بگویم
که چشم در رهت ای نازنین سوار نبودم ؟
به یک جوانه ی دیگر امید داشتم اما
به این جوانی دیگر ، امیدوار نبودم
به شور و سور کشاندی چنان مرا که بر آنم
که بی تو هرگز از این پیش ،‌سوگوار نبودم
خود آهوانه به دام من آمدی تو وگرنه
من این بهار در اندیشه ی شکار نبودم
تو عشق بودی و سنگین می آمدی و کجا بود
که در مسیل تو ، ای سیل بی قرار نبودم
مثال من به چه ماند ؟ به سایه ای که چراغت
اگر نبود ،‌ به دیواره های غار نبودم




حرفی بزن جان آستین سوی تومی افشاندم
چیزی بگو عشق از کمین بوی تو می باراندم
حرفی بزن چیزی بگو کاین بغض در من بشکند
بغضی که دارد از درون دور از تو می ترکاندم
با من تو امروزی نئی تا از کئی ؟ می بینمش
عشق است و با لالای تو گهواره می جنباندم
وقتی اشارت از سر انگشت اهرم می کنی
چون صخره ی کور و کری سوی تو می غلطاندم
با چشم و دل چون سر کنم الا که در تملیک تو
کاین زان تو می بیندم و آن زان تو می داندم
هم خود مگر برگیری ام از خک و تا منزل بری
وقتی که پای راهوار از کار در می ماندم
از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم
می پیچد و از هر طرف سوی تو می پیچاندم
گرداب و ساحل هر چه ای حکم من سرگشته ای
وقتی قضا از هر کجا سوی شما می راندم
شور دل شوریده را من با چه بنشانم که عشق
با هر چه پیشش می رسد ، سوی تو می شوراندم




حکمم از زمین رها شدن نبود
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خیزران یکی
در قواره ی عصا شدن نبود
گیرم استخوان به نیش هم کشید
سگ به جوهر هما شدن نبود
از چهل در طلسم قصه ام
هیچ یک برای واشدن نبود
تو در اینه شما شدی ولی
با منت توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود




خاطراتت ز آنسوی آفاق ، آوازم دهند
تا در آبی های دور از دست پروازم دهند
رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم
با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند
آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نیز
با زبان گر شرم و شک یارای ابرازم دهند
شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر
لذت صبح نخستین را دمی بازم دهند
تا سرانجام است امید سر آغازم به جای
گر چه هم بیم سرانجام ، از سرآغازم دهند
یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود
با تو وقتی مشترک دیواری از رازم دهند
در قفس آزاد ،‌زیباتر که در آفاق اسیر
گو در بازم بگیرند و پر بازم دهند




عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست
چه بوسه ! قند فراوان که گفته اند اینست
به بوسه حکم وصال مرا موشح کن
که آن نگین سلیمان که گفته اند اینست
تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما
نگنجی ام به بیان آن که گفته اند اینست
مرا به کشمکش خیره با غم تو چه کار ؟
که تخته پاره و توفان که گفته اند اینست
کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم
که حسرت سر و سامان که گفته اینست
نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت
نه شعر ، خواب پریشان که گفته اند اینست
غم غروب و غم غربت وطن بی تو
نماز شام غریبان که گفته اند اینست


+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 


دم مزن گر همدمی می‌بایدت
خسته شو گر مرهمی می‌بایدت

تا در اثباتی تو بس نامحرمی
محو شو گر محرمی می‌بایدت

همچو غواصان دم اندر سینه کش
گر چو دریا همدمی می‌بایدت

از عبادت غم کشی و صد شفیع
پیشوای هر غمی می‌بایدت

اشک لایق‌تر شفیع تو از آنک
هر عبادت را نمی می‌بایدت

تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونست
عالمی در عالمی می‌بایدت

تا که این یک قطره صد دریا شود
صبر صد عالم همی می‌بایدت

هر دو عالم گر نباشد گو مباش
در حضور او دمی می‌بایدت

در غم هر دم که نبود در حضور
تا قیامت ماتمی می‌بایدت

در حضورش عهد کردی ای فرید
عهد خود مستحکمی می‌بایدت

عطار


آلبوم: عشق و زندگی
تار: جلیل شهناز

تنبک: امیرناصر افتتاح
سه گاه - بیات اصفهان

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 


بریده ام
خسته ام
 دگر توانم نیست ......
مرا به خویش بگذارید
اینجا هوا بارانی ست
اینجا بوی پریشانی م ی اید
اینجا کسی انسانیت نمی خرد
اینجا همه چیز را با  پول پوشش می دهند
اینجا غربت است برای این تن خاکی
اینجا کسی نمی پرسد چقدر تلاش کردی انسان بمانی
همه به پولت ترا احترام می کنند
کسی فکر نمی کند چیز هایی هست که با پول نمی توان خرید
اینجا بوی مرگ خاطره می اید
اینجا نفس کشیدن سخت است
اینجا ماندن مرگ است و من میروم
بدرود ای ..................
+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/tarak/115.jpg
خوشم به بند تو ، صيدت رها ز دام مكن
رهين لطف كمند توام ، رهام مكن
تو را قسم به حريم شكيب و حرمت صبر
كه با شتاب خود اين عشق را حرام مكن

سر ستاره مبر زير پاي ظلمت شب
چراغ صاعقه را برخي ظلام مكن
به كينه مي گسلد از اميدمان رگ و پي
تو را كه گفت اين تيغ در نيام مكن ؟
تو را كه گفت كه مگشا دريچه بر رخ گل ؟
تو را كه گفت به رنگين كمان سلام مكن ؟
به غير مهر مخواه از سرشت ويژه ي خويش
از آفتاب به جز آفتاب وام مكن
مجال عيش به قدر دمي و بازدمي است
به غير عشق از اين فرصت اغتنام مكن
هنوز مانده كه ياس من و تو غنچه كند
تو را كه گفت كه اين باغ را تمام مكن ؟

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

http://i9.tinypic.com/46ztu7m.jpg

رویا

همواره در پیوند با رویاها باش،

چرا که با مرگ رویاها،

زندگی چون پرنده بال شکسته­ای است،

که یارای پروازش نیست.

(لنگستون هیوز)

Hold fast to dreams

for if dreams die,

life is a broken

winged bird that

cannot fly.

(Langston Hughes)


-----------------------------------

چه سخت است آموختن ...

ناامیدی­ها، بی پایان

آزردگی ها،

احساس مغلوب شدن

لحظه­ی تسلیم

و وانهادن

می­خواهی دور شوی؛

وانمود می­کنی که اهمیتی ندارد

ولی نمی­توانی

تو نه یک بازنده،

که یک مبارزی ...

گاه باید شکست خورد

تا بشود پیروز شد،

گاه باید گریست

تا بشود لبخند زد،

ضربه خوردن

آغاز نیرومندی است

و تلاشی پیوسته

در کنار ایمان

سرانجام،

نوید بخش پیروزی خواهد بود.

(آن دیویس)

 

Learning isn't easy …

Frustration tends to set in quickly

You hurt.

You feel defeated.

You want to give up to quit.

You want to walk away

And pretend it doesn't matter.

But you won't,

Because you're not a loser

You're a fighter …

We all have to lose sometimes

Before we can smile.

We have to hurt

Before we can be strong.

But if you keep on working

And believing

You'll have victory

تسلیم مشو

میدانم که

می­توانی ...

دیر زمانی

به تقلا گذشته

نا امیدی

و مردد

شاید می­اندیشی

آیا ارزشش را دارد؟

ولی من به تو ایمان دارم

و میدانم اگر بکوشی

پیروزی از آن توست.

(آن دیویس)

 

Don’t give up

I know you're going

To make it…

It may take time

And hard work

You may become frustrated

And at time you'll feel

Like giving up

Sometimes you may even

Wonder if it’s really

Worth it

But I have confidence in you,

And I. Amanda pierce

Ann davies)


تنها معنای زندگی،

معنایی است که انسان،

با شکوفا ساختن

نیروهای نهفته در درونش

به زندگی می­دهد.

(اریک فروم)

There is no meaning to life

except the meaning man gives

to his life by the unfolding

of his powers.





http://tinypic.com/view.php?pic=2r3le0l&s=3

 

مبارزه هر قدر صعب،

صعود را ادامه بده،

شاید؛

قله تنها در یک قدمی تو باشد.

(دیانا وست لیک)

Whatever the struggle

continue the climb

it may be only

on step to the summit.




این زندگی از آن توست!

برای امری که قصد انجامش را کرده­ای. . .

بپاخیز!

و با شایستگی آنرا به انجامش برسان،

برای آنکه عاشق آنچه می­خواهی باشی،

بپاخیز! و عاشقی صمیمی باش.

برای آنکه در جنگل گام برداری،

و ذره­ای از طبیعت باشی،

بپاخیز! بپاخیز،

تا مهار زندگی­ات را در دست گیری،

هیچکس دیگر را یارای آن نیست که این مهم را برای تو به انجام رساند.

بپاخیز!

تا زندگی­ات را شادمانه بسازی.

(سوزان پولیس شوتز)

This life is yours

Take the power to choose what you want do and do it well

Take the power to love what you want in life and love it honestly

Take the power to walk the power to walk in the forest and be a part nature

Take the power to control your own life

No one else can do it for you

Take the power to make your life happy.




http://home.fuse.net/keaddy/quotes/life.jpg


تنها يك روز در سراسر حیات کافی است،

نگاه از گذشته برگیر و بر آن غبطه مخور،

چرا که از دست رفته است،

در غم آینده نیز مباش،

چرا که هنوز فرا نرسیده است،

زندگی را در همین لحظه بگذران،

و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش بیاد ماندن را داشته باشد

(آیدا اسکات تیلور)

One day at a time, this is enough. Do not look back and grieve over the past, and do nat be troubled about the future, for it has not yet com.

Live in the present, and make it so beautiful that it will be worth remembering.



پیشروان،

انسانهایی هستند که بپا می خیزند،

و شرایط مطلوب خود را می جویند،

و اگر نتوانند بدان دست یابند،

به ساختن آن همت می گمارند

(جورج برنارد شاو)

 

The people who get on in this world are people who get up and look for the circumstances find them – make them.



http://farm4.static.flickr.com/3147/2371390817_3d24ed4071.jpg

همیشه میتوانی

 

خورشید را

 

در درون خود بیابی

 

کافیست در تکاپوی یافتن آن باشی

 

(ماکسول مالتز)

 

 

You can always find the sun within yourself if you will only search.


+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن

هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب

هميشه معني صد اضطراب  ...  من، بي تو

هميشه ديدن بي پرده  ی شما در خواب 

 چه عاشقانه ی  پوچي!  تو خوب مي داني

 ميان اين همه رويا   ، فقط تويي كمياب

و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم

چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب! 

...

 كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند

بسازد از تن من  قطعه قطعه هاي مذاب

و يا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل...  

 بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پاياب

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

http://www.free-slideshow.com/stock-photos/rain_drops/huge-rain-drop.jpg
باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

.

اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

.

 اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

 با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

.

 بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

 بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

.

 تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

 بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

.

 كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

 من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

.

 اين روزها محكوم  ِ اعدامم به جرم عشق

 در انتظارم بشنوم   ، فرماني از آتش

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...
 

نه نه! چه می گویم فقط این که
 

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
 

منظور من این که شما با من...
 

من با شما این قصه ها را دوست...
 

ای وای! حرفم این نبود اما
 

سردم شده آب و هوا را دوست...
 

حس عجیب پیشتان بودن
 

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
 

از دور می آید صدای پا
 

حتا همین پا و صدا را دوست...
 

این بار دیگر حرف خواهم زد
 

آقا گمانم من شما را دوست...
+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

http://i222.photobucket.com/albums/dd10/tagblog/eye.jpg
  چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

  توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

  قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

  وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

http://www.inkcinct.com.au/Web/CARTOONS/2006/2006-352P-counting-sheep.jpg

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه...

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

http://www.free-nature-animal-butterfly-wallpaper.com/wallpapers/butterfly1.jpg

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای زیادی ست  بی جهت

امید خود به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند



+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

https://www.sharemation.com/zehieshgh1/305.JPG?uniq=s1uods

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ..
+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

گاهی باید ساده بود، ساده زیست و ساده عشق ورزید... و چه خوب است تداوم این ساده بودن ها.

 

 

خوشبختی

خوشبختی در درون ماست، در مغز و در فکر ماست. خوشبختی در اجسام مادی یا تجربیات نیست، بلکه در لذت بردن از افکار و احساساتمان است.

اگر خوشبختی مان را از دست بدهیم به راحتی می توانیم آن را دوباره به دست آوریم، فقط کافی است افکار خوب و مثبت را جایگزین افکار منفی کنیم.

هرگاه یک تصویر ناخوشایند در ذهنمان وارد می شود، باید آن را بیرون و یک تصویر زیبا و خوشایند جایگزین کنیم.

برای خود قوانینی وضع و بر اساس آن ها عمل کنیم. دیگران را دوست بداریم و با آن ها مهربان باشیم.

یک زندگی شاد از یک فکر آرام سرچشمه می گیرد.

 

 

 

جملات خواندنی و تامل کردنی در مورد خوشبختی :

- هیچ خوشبختی بزرگتر از آرامش فکری نیست.(بودا)

- یکی از راههای خوشبختی، این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمت ها شکرگزار باشد.(هرشل)

- برای خوشبختی، یک راه بیشتر وجود ندارد و آن کاستن از نگرانی درباره ی چیزهایی است که مافوق ما قرار گرفته اند.(اپیکنت)

- باید برای خوشبخت زیستن، موقعیت های مناسب ایجاد کنیم، نه این که در انتظار آن بنشینیم.(پیکش)

- سعادت را باید در بین راه پیدا کرد، نه انتهای جاده، چون در آنجا سفر به پایان رسیده و دیگر دیر شده است. زمان سعادتمند بودن امروز است نه فردا.

- خوشبخت کسی است که به اموری که اهمیت ندارد، اهمیت بدهد.

- خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید، از شما می گریزد؛ ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست.(هیوم)

 

 

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

 

یکی از مسائل بسیار مهم و اساسی قبل از ازدواج، در نظر گرفتن معیارهایی برای انتخاب همسر است. به جرأت می توان گفت بیشترین مشکلاتی که در زندگی مشترک به وجود می آید به خاطر این است که دختر و پسر، همسر مناسب خود را انتخاب نکرده اند و پس از چند سال زندگی، متوجه می شوند که مناسب یکدیگر نبوده اند. پس جا دارد برای این انتخاب وقت بگذاریم و مطالعه کنیم. ملاک هایی که در انتخاب همسر باید در نظر گرفته شود، دو نوع است : الف- آنهایی که رکن و اساس اند و برای یک زندگی سعادتمندانه، حتما" لازم اند. ب- آنهایی که شرط کمال هستند و برای کاملتر شدن زندگی لازم اند.

 

*مذهب

یکی از معیار هایی که باید حتما" در ازدواج در نظر گرفته شود، عامل مذهب و نگرش فرد مقابل نسبت به مذهب است.اگر شما فردی هستید که به اصول و فرامین مذهبی معتقدید، ولی شخص موردنظرتان، نسبت به مذهب بی اعتماد یا بی تفاوت است، شما با هم زندگی خوبی نخواهید داشت. انسان متدین، همسری متدین می خواهد، اگر یکی متدین و دیگری بی دین و بی قید باشد، خوشبخت نخواهند شد. بنابر این از این لحاظ باید فردی را انتخاب کنید که همانند شما فکر کند.

 

*تناسب

یکی دیگر از مسائل، تناسب خانوادگی است. ازدواج با یک فرد، مساوی است با پیوند با یک خانواده، فامیل و یک نسل؛ خانواده ی دختر و پسر باید با یکدیگر سنخیت و تناسب داشته باشند. در انتخاب همسر معقول نیست بگویید «من می خواهم با این فرد زندگی کنم و کاری با خانواده اش ندارم» چرا که این فرد، جزیی از همان خانواده و فامیل و شاخه ای از همان درخت است. این شاخه،از ریشه ی همان درخت تغذیه کرده؛ مسلم است که بسیاری از صفات اخلاقی، روحی، عقلی و جسمی آن خانواده و فامیل از راه وراثت و تربیت و محیط به این فرد منتقل شده است، این فرد در دامن همین خانواده بزرگ شده است. باید موقع ازدواج، ارزش های درون خانواده ی فرد را بررسی و باارزش های درون خانواده ی خودتان مقایسه کنید. اگر این ارزش ها با یکدیگر تناسب داشته باشند، شما زندگی آرامی خواهید داشت. در مقایسه ی ارزش ها دقت داشته باشید. برای مثال اگر در خانواده ی شما، تحصیل یک ارزش است، در خانواده ی مقابل نیز تحصیل یک ارزش باشد، اگر در خانواده ی شما حجاب یک ارزش است، در خانواده ی طرف مقابل حجاب ضد ارزش نباشد. آنچه در تناسب اجتماعی باید در نظر داشت، ارتباطات و رفت و آمدهای خانوادگی است. این که خانواده با چه افرادی رفت و آمد می کنند و دارای چه جایگاهی هستند، آیا شهرت اجتماعی دارند یا خیر، مهم است.

همه ی اینها در جایی جمع می شود که به آن تناسب اجتماعی می گوییم. در حقیقت، مردم دوست دارند با افرادی رفت و آمد کنند که از جایگاه اجتماعی خوبی برخوردار باشند. دو خانواده باید از این حیث با یکدیگر تناسب داشته باشند. مسئله ی دوم، تناسب رفتار اجتماعی دختر و پسر است.

بنابر این از مسائل مهم انتخاب همسر در نظر گرفتن تناسب اجتماعی دو خانواده است و چقدر خوب است که پسر و دختر در یک ردیف اجتماعی با هم ازدواج کنند.

 

*اقتصاد

یکی دیگر از مواردی که باید در ازدواج در نظر گرفت مسائل مالی و اقتصادی است، هر چقدر دو خانواده از لحاظ مالی در یک سطح باشند ازدواج، ازدواج خوبی است. صلاح نیست دختر و پسر و خانواده هایشان از لحاظ مالی و ثروت، تفاوت زیادی با هم داشته باشند، ازدواج دو طبقه متضاد اجتماعی همیشه مشکلاتی به همراه خواهد داشت.

شما نمی توانید با فردی زندگی کنید که از نظر اقتصادی در ردیف شما نیست، هرگز این کار را نکنید. برای مثال کسی که از نظر اقتصادی در یک طبقه ی بالای اجتماعی است، در ناز ونعمت بزرگ شده، همه چیز برایش مهیا بوده، هیچ وقت مشکلات و تنگنای مالی نداشته است، حالا با فردی از خانواده ی بسیار پایین از نظر اقتصادی ازدواج می کند که سبک زندگیش با این فرد متفاوت بوده است. فرهنگ خانوادگیش متفاوت، نیاز هایش متفاوت. فرضا"قرار می شود این دو با یکدیگر به مهمانی بروند، شخص اول هر لباسی می پوشد خجالت می کشد، احساس می کند نازیباست، مورد تأییدش نیست، در عوض همسرش زمانی که به خانه ی آنها می رود احساس کدخدایی می کند. خانه سطحش پایین است. این احساسات در وی ایجاد تعارض می کند. عصبانی می شوند، با هم دعوا می کنند، دعوا بر سر یک قضیه ی بسیار ساده زندگی است ولی ریشه اش در عدم همخوانی و تناسب طبقه ی اقتصادی است، اکثر دعواهای چنین زن و شوهرهایی، بعد از میهمانی ها شروع می شود.

 

*تحصیل

یکی دیگر از معیار هایی که باید در ازدواج در نظر گرفته شود، تناسب تحصیلی است. بسیار خوب است که زن و شوهر از نظر معلومات و تحصیلات علمی، خیلی با هم فاصله نداشته با شند و در ردیف یکدیگر باشند تا تفاهم بیشتر در زندگی شان به وجود آید. مهم است که زن و شوهر سطح دانششان به هم نزدیک باشد، زنی که تحصیل کرده و دانشگاهی است، نمی تواند همسر یک مرد بی سواد یا کم سواد باشد. اگر هم توانست، مدت کوتاهی می تواند ولی در درازمدت خیر. ممکن است یک آدم بی سواد بسیار فرهیخته باشد، مهربان و سطح آگاهیش هم بالا، کلا" شخصیت خوبی داشته باشد ولی در اینجا تشابهاتی وجود ندارد، بالاخص این که تفاوت یک زن تحصیل کرده با یک مرد تحصیل کرده بسیار زیاد است.

غالبا" خانم تحصیل کرده از تحصیلاتش در طول زندگی استفاده می کند ولی مرد تحصیل کرده کمتر. برای مثال می توانیدآثار هنری خانمی که در رشته ی هنر تحصیلات دانشگاهی دارد، را در تمامی خانه ملاحظه کنید، اما ممکن است آقای مهندس برق در سیستم برق خانه اش کلی اشکال داشته باشد! به نظر می رسد زندگی با زن تحصیل کرده راحت تر است. او خیلی زودتر مسائل را می فهمد و نیاز نیست که خیلی تکرار کنید. متقابلا" مردی که دارای تحصیلات عالی است، نمی تواند با زنی که دارای تحصیلات پایینی است ازدواج کند. حتی بهتر است مردان یا زنان پزشک با هم ردیفان خود ازدوج بکنند. یکی از چیزهایی که باید در ازدواج رعایت شود، فاکتورهای حرفه ای است. بنابراین سطح تحصیلات و سطح حرفه در زندگی زناشویی بسیار مهم است.

 

*تفکرات

حالا که به مسئله ی تحصیل اشاره کردیم، خوب است که به تفکر نیز اشاره کنیم. متأسفانه مردان ما بسیار مقیدند که همسر زیبا داشته باشند، در صورتی که زیبایی در آمار جهانی بهداشت فقط 25 نمره دارد در حالی که به تفکر 300 نمره داده اند. در مورد عروس خانم همیشه می پرسند آیا زیبا هست یا نیست. زیبایی دوره محدودی دارد، ولی ما نمی توانیم تفکر و تعلیم و تربیت را انکار کنیم. بعضی از مردم ما در ازدواج، جایی برای تفکر باز نگذاشته اند.

 

 

*هوش

اولین چیزی که در تفکر جلوه گر می شود، عامل هوش است. زندگی با یک آدم کم هوش بسیار مشکل است. ممکن است بپرسید چگونه می شود هوش یک نفر را قبل از ازدواج تشخیص داد؟

پاسخ بسیار آسان است. افرادی که درجه هوش خیلی پائین دارند، کاملا" در رفتار و کردارشان مشخص است، پختگی لازم را ندارند، قدرت تشخیصشان ضعیف است. عامل دیگر تشخیص هوش، تفکر انتزاعی است. انتزاع کردن یعنی بیرون کشیدن و تفکر انتزاعی یعنی توانایی استنباط و درک مفاهیم از موقعیت های کلی. این نوع تفکر، ابعادش بسیار گسترده است، افرادی که تفکر انتزاعی دارند، خیلی زود شما را می فهمند. لازم نیست که دائم برایشان تکرار کنید. بُعد دیگرش، تفکر حل مسئله ای است، تفکری که در آن انسان می تواند مسائل خودش را حل کند. کسانی که این نوع تفکر را ندارند، دائم دور خودشان می چرخند، گیج اند، دائم می پرسند چه گفتی، یعنی چه، منظورت چه بود... کسی که این نوع تفکر را ندارد به همسری برنگزینید. گاهی اوقات افراد از روی ترحم با فردی ازدواج می کنند که از نظر هوشی در سطح پایینی است، می خواهند ایثار کنند ولی سخت در اشتباهند. زندگی با افراد کم هوش، بسیار مشکل است. کسی که تفکر و هوش خوبی دارد، کیفیت فراوان در مدیریت دارد. یکی از ارکان اصلی مدیریت، تفکر خوب است.

 

 

*پیشینه

یکی دیگر از معیار هایی که باید در ازدواج در نظر گرفت، گذشته ی افراد است. یعنی، باید تشابهاتی بین گذشته ی شما با گذشته ی فردی که می خواهید با وی ازدواج کنید باشد. اگر این تشابهات بود، آن وقت شما به درک متقابل خواهید رسید. بسیاری از مردم می گویند همسرم مرا درک نمی کند. درک چه موقع صورت می گیرد؟ زمانی که ما سرنوشت مشابهی داریم، یک غریبه را نمی شود درک کرد. اگر گذشته ی فردی که می خواهید با وی ازدواج کنید خیلی شیک بوده، اصلا" بالاتر از گل به او نگفته اند، و گذشته ی شما همه اش درد و رنج و زحمت بوده و دائم خون دل خورده اید؛ رهایش کنید این فرد مناسب شما نیست. گذشته بسیار مهم است. این فرد نمی تواند شما را درک کند. نمی تواند بفهمد موقعیت فعلی را به چه قیمتی به دست آورده اید؛ برایش اهمیتی ندارد. تمام آنچه با زحمت به دست آورده اید را جزء بدیهیات و لوازمات زندگی می داند، حتی گاهی اوقات اصرار می کند موقعیت فعلی، را نیز از دست بدهید در حالی که موقعیت فعلی حاصل یک عمر تلاش شماست. در ازدواج به سراغ فردی بروید که گذشته ای مشابه شما داشته باشدو شمارا درک کند.

 

 

 

ازدواج با دید باز نه احساس!

 

شرط انتخاب یک شریک زندگی 5 مورد است :

1- تعقل 2- تفکر 3- تدبر 4- مشورت 5- تحیر

علاوه بر این 5 مورد برای اینکه دو نفر بتوانند زیر یک سقف زندگی خوب و آرومی داشته باشند توجه به این 5 مورد الزامی است :

1- از لحاظ دینی 2- فرهنگی 3- تفاهم 4- تناسب مالی 5- تناسب قیافه

 

مواردی در مورد عقل و احساس

اگر عشق توسط یک فرد با تجربه( پدر و مادر) تأیید شودآن عشق، عشق ایده آلی است. چون ممکن است چشم ما بعضی از موارد را نبیند. می دانید چرا؟!

چون عقل و احساس به گونه ای هستند که هر یک در یک کفه ی ترازو قرار می گیرند و وقتی یکی بر دیگری غلبه کند، آن کفه پایین و دیگری بالا می رود! پس ما باید سعی کنیم که شاهین ترازو اعتدالش به هم نخورد. نه افراط و نه تفریط.

 

قابل توجه کسانی که کفه ی احساس بر عقل غلبه می کند :

هیجانهای عشقی در 3 سال اول زندگی است نه بیشتر، بعد 3 سال هیجانهای عشقی فروکش می کنند، بعد تفاهم هایی بین آنها بوجود می آید که موجب پایداری زندگی می شود. در واقع بعد از3 سال این دوستی است که موجب پایداری زندگی می شود.

بحرانی ترین دوره همان 3 سال اول زندگی است. با توجه به مطالب ارائه شده اگر این دو نفر از نظر روحی به دردهم نخوردند و به بیان دیگر اگر نقطه ی تفاهمی بینشان وجود نداشت کمک گرفتن از مشاوره الزامی است.

 

 

 

با آرزوی زندگی مملو از شادی و آرامش در کنار خانواده ی محترم

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

تبل

 از دفتر خاطرات یک زن بدکاره: برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس می‌گیرم. در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ی مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را، کل این مدت می‌شود یازده دقیقه رابطه‌ی جنسی.
یازده دقیقه. دنیا دور چیزی می‌گردد که فقط یازده دقیقه طول می‌کشد. به خاطر این یازده دقیقه است که در یک روز 24 ساعته (با این فرض که همه‌ی زن و شوهرها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج می‌کنند،‌ خانواده تشکیل می‌دهند، گریه‌ی بچه‌ها را تحمل می‌کنند، مدام توضیح می‌دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه، به صد تا زن دیگر نگاه می‌کنند با این آرزو که با آن‌ها چرخی دور دریاچه‌ی ژنو بزنند، برای خودشان لباس‌های گران می‌خرند و برای زن‌هایشان لباس‌های گران‌تر، به فاحشه‌ها پول می‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی‌شان بکنند و نمی‌دانند این کمبود چیست. همین یازده دقیقه، صنعت عظیم لوازم‌آرایش، رژیم‌های غذایی، باشگاه‌های ورزشی، پورنوگرافی، قدرت را می‌گرداند. و وقتی مردها دور هم جمع می‌شوند، ‌برخلاف تصور زن‌ها، اصلاً راجع به زن‌ها حرف نمی‌زنند. از کار و پول و ورزش حرف می‌زنند. یک جای کار تمدن ما ایراد اساسی دارد.

دانلود کتاب ۱۱ دقیقه

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

        

  باور  نکن  تنهایی ات  را

                                  من در تو پنهانم تو در من

                                                           از  من به من  نزدیکتر تو

                                                                                   از  تو به  تو نزدیکتر من

             

 

                 در رگ ساغر هستی تو بجوش ... 

          من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست ... 

            آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ... 

           


+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

           در  ره  منزل  لیلی  که  خطرهاست  در آن 

                شرط اول قدم آنست که مجنون باشی



+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

       تا   کی  دل  من  چشم  تری  داشته  باشد ؟       ای  کاش  دل  از  دل خبری داشته باشد

       در  سینه  به   جز  نخل   محبت   ننشاندیم        ای   کاش   که  آخر   ثمری  داشته باشد

       از  هر  دو   جهان   قطع نظر می کند آخر       هر کس که به رویت نظری داشته باشد

       ایدل! ز فراق اینهمه فریاد و فغان چیست؟        شاید  شب  هجران  سحری داشته باشد...

                      

+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      | 

     
+ ر  خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن      |