|
|
|
|
نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
من تموم قصه هام قصه توست من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست يه دفعه مثل يه گل رفتی تو دست خزون سيل بارون و تگرگ ميـومد از آسـمون بردمت تــو گلخونه که نريزه روی سرت تا يه وقت خيس نشه بشکنه بال و پرت نشکنی زير تگرگ , نريزه از تو يه برگ من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست يه دفعه مثل يه شمع داشتی خاموش ميشدی اگه پروانه نبود تــــو فراموش ميشدی آره پـروانـه شـدم کـه پرام سوخته شده که آتيش دل تــو به دلــم دوخته شده که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خيالم دارم از تو مينويسم تو که غم داره نگاهت اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برايت انقده ميگم تا خسته شم , با عشق تو شکسته شم
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
حال ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از كنار زندگی می گذرم كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان ! تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است اما تو لااقل ، حتی هر وحله گاهی ، هر از گاهی بی پرده بگویمت فردا را به فال نیك خواهم گرفت باد بوی نام های كسان من می دهد یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟ از نو برایت می نویسم حال همه ما خوبست اما تو باور مكن ! دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام بیا برویم ! آن سوی هر چه حرف و حدیث امروزست همیشه سكوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است می توانیم بدون تكلم خاطره ای حتی كامل شویم می توانیم دمی در برابر جهان به یك واژه ساده قناعت كنیم .. |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز عاشق ترينم تويي تنها دليل بودن من |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
برمن تمام راههاي عبور را بسته اي تو ايا زمن خسته اي كه بر من تمام پلهاي شعور را بسته اي یا که اکنون بر انتظار من نشسته ای بر من بگو از وعده ديروز خويش بر من مگو از نبودن امروز خویش از من خواسته بودي رهايت كنم چگونه رهايت كنم كه خود اسير دام توام یادت هست ديروزها بر من گفتي تنهايم بگذار تنها با دو جرعه تب و شاخه ای از ماه تنهايم بگذار كه من ابتدای خويش را بيابم
اما امروز چگونه من از تنهايي تو عبور كنم
ايا وعده ديروز يادت هست وعده ديدار ز نزديكتر شدن فاصله دگر وقت رفتن است وعده ديروز فراموشت نشود.
اما خوب ميدانم كه انتظار بيهود هاست باران ميبارد وامدنت افسانه است و تو وعده ديروز فراموشت مي شود -----------------------------------------------------------------------
تو را رها كردم كه دلت برايم تنگ شود نه انكه دلت با من در جنگ شود .........
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
پس ای تنها ترین تنهایان تنهایم مگذارکه من در انتظار شنيدم موسيقي صداي تو هستم
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
اي دلبر بلا ئي دلبر تو از برم دوري دل در برم نيست دلبر خدا ميدونه كه از هر دو عالم دلبر اي دل بلايي دلبر بالا بلايي دلبر درخت بيد بودم در كنج بيشه دلبر تراشيدند مو رو قليون بسازند دلبر اي دل بلايي دلبر بالا بلايي دلبر |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
اي عزيز جان من! من براي مرگ خود يك بهانه مي خواهم يك بهانه پوچ و عاشقانه مي خواهم از غمي كه مي داني با تو بودنم سخت است بي تو بودنم هرگز! گر بهانه اين باشد من بهانه مي گيرم عاشقانه مي ميرم...
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز روز چندم تنهایی دل است / باید نشست منتظر خوابها هنوز
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
باور نمي كنم كه مراجا گذاشتي در وحشت هميشه ي اين كوچه ها مرا دردي غريب بر تن من شعله مي زند يعني به غير رفتن تو چاره اي نبود؟ امشب به پلك پنجره ها نور مي شوم باور نمي كنم كه تو رفتي و بي خيال |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
ی دانم که می آيی |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
قافیههای بیکسی ردیفهای دلواپسی بیتهای خالی و سکوت پر است ز بیهمنفسی |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
فحاشی ات را دوست دارم وقتی حلقاويزم می کنی طناب دار! |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
ای عشق رفتی و درمانده گشتم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
ول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش می دانستی ای کاش اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد ای کاش می دانستی ای کاش اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم وز جان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
سبزی چشم تو دريای خيال ای بهشت موعودم آن سیاهی من بودم ای بی خبر ای سرور من |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟ |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
ما خاموشیم ، خاموش تر از نیمه شب کوچه |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن کی آیی به برم ای شمع سحرم در بزمم نفسی بنشین تاج سحرم تا از جان گذرم پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآید عمر خبرم ده نشسته بر دل غبارغم زانکه من در دیارغم گشته ام غمگسارغم امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
روز من ابريه بي تو ، شب من بي تو غريبه يه سکوت سنگي انگار، ريشه کرده روي لب هام اي ستاره شب من، نگو که هميشه دوري يه شقايقم که هستيش، روي خاک توي زمينه چتر مهربونياتو، رو سرم بگير دوباره اي بهار پر ترانه، کاشکي باز بياي سراغم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
...يک نفر ...يک جايي تمام رؤيايش لبخند توست وزمانی که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايی کردی اين حقيقت رو به خاطر داشته باش. ...يک نفر در حال فکر کردن به توست. |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
گفته بودم که اگر بوسه دهد توبه کنم که دگر بار از اين گونه خطاها نکنم بوسه را داد و چو بر داشت لبش از لب من توبه کردم که دگر توبه بي جا نکنم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از نا خدا بودن است زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت....(دکتر شریعتی
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
گرچه بر گذشتگان خرده مي گيريم
ليك با تمام وجود راه انان را ادامه مي دهيم .
بگذار واژه ها را مرور كنيم :
تولد ٫
دوست ٬
امید
عشق ٬
نفرت ٫
ترس
حسادت ٫
حرص
دشمن ٫
نياز ٫
محبت ٫
مرگ .
زندگي با اين واژه ها ساخته مي شود .
واژه ها تكرار ميشوند ٫
چون نسل ها
ايندگان بر ما خرده خواهند گرفت !
در حالي كه راه ما را ادامه خواهند داد .
بيا زندگي را با واژه هايي بسازيم كه كمتر تكرار ميشوند !
بيا خود را باور كنيم .
بيا خويشتن را دوست بداريم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
بي تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره بدنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است دل من که به اندازه
یک عشق است به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد.
به زوال زیبایی گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی
خانه مان کاشته ی و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره
می خوانند و من ...
و من بی صبرانه منتظر روزی هستم که برای همیشه در کنارت
باشم و صداي گرمت از پشت ميله هاي فاصله بشنوم.... |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد. به زوال زیبایی گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ی و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند و من ... و من بی صبرانه منتظر روزی هستم که برای همیشه در کنارت باشم و صداي گرمت از پشت ميله هاي فاصله بشنوم.... |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
دو چشمت را
برای بار آخر
خوب می بینم
که شاید مرحمی
بر زخم جان باشد .
و با اندوه
جاری می شوم در راه
و می کوشم
که در تاریکی مطلق
بدور از زره ای امید
دلم را
در دل خاک فراموشی
فرو سازم.
من و تو
عاشقیم اما.........
میان ما
هزاران کوه و ...
صد دریاست .
هزاران وحشت و تردید
صد ها شاید و اما...ست |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
ديگر شعر نمی گويم! وقتی نيستی تمام شعر هايم بوی نم می گيرد. ... امدی شعر گفتم کنارم ماندی شعر گفتم رفتی هم شعر گفتم در رويای شعرم ميبوسيدمت می بوييدمت عاشقی ميکردم... اما ديگر شعر نمی گويم ديگر شعر هايم ارامم نميکند بغض هايم خرد نمی شود سکوتم فرياد نمی شود ديگر دستانم برای نوشتن پيش نميرود قلمم خشک شد بس که در راهت نوشت چشمانم تاريک شد بس که در راهت گریست قلبم خسته شد بس که در راهت نشست ديگر شعر نميگويم... |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
قایم می شوم درگندمزارچشمانت چه زودفصل درومی رسد من پیدامی شوم وتوهنوز درلابلای خورده داس ها گم شده ای! |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
گرچه بر گذشتگان خرده مي گيريم ليك با تمام وجود راه انان را ادامه مي دهيم . بگذار واژه ها را مرور كنيم : تولد ٫ دوست ٬ امید عشق ٬ نفرت ٫ ترس حسادت ٫ حرص دشمن ٫ نياز ٫ محبت ٫ مرگ . زندگي با اين واژه ها ساخته مي شود . واژه ها تكرار ميشوند ٫ چون نسل ها ايندگان بر ما خرده خواهند گرفت ! در حالي كه راه ما را ادامه خواهند داد . بيا زندگي را با واژه هايي بسازيم كه كمتر تكرار ميشوند ! بيا خود را باور كنيم . بيا خويشتن را دوست بداريم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني بود كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دل هاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار منولحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر ازمعجزه والهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود كاش دل ها پر از افسانه نيما مي شد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود كاش اسم همه دختركان اينجا بود نام گل ها پر از شبنم ايراني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود كاش دنياي دل ما شبي از اين شب ها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
![]()
|
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد این چند هزارمین شب بی خوابی است ای عشق فقط حساب دستت باشد |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
Accept the things you can not change
بپذیر هر آنچه را كه نمی توانی تغییر دهی
learn to be in the present moment در لحظه حال بودن را بیاموز Think about abundance instead of lack because whatever you think about expands
به جای نداشته ها به نعمت های فراوان خویش بیندیش زیرا همانی كه بدان می اندیشی افزون می شود Always remember that the past has gone forever and the future never comes
همواره به یاد داشته باش كه گذشته برای همیشه گذشته است و آینده هنوز از راه نرسیده
Think of yourself as a survivor not a victim
خود را یك نجات دهنده بدان نه یك قربانی
Find a constructive outlet for your anger
برای عصبانیت خویش به دنبال یك راه نجات خوب باش
Never downgrade yourself
هرگز خودت را كوچك نشمار
Remember that all feelings are ok!
یادت باشد كه همه ی احساسات خوب هستند
Be open to life
پذیرای زندگی باش
Acknowledge your imperfections
به كاستی های خویش اعتراف كن Look inside instead of outside yourself for answers to life`s problems
برای یافتن پاسخ مشكلات زندگی به جای بیرون به درون خویش نظر كن |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
علت دیوانگی پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد. او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که: شما را به چه علت به تیمارستان آوردن؟ مرد در جواب گفت: آقای دکتر! بنده زنی گرفته ام که دختر هجده ساله ای داشت. یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود پسری زایید. برادر من شد زیرا پسر پدرم بود. اما در همان حال نوه زنم و از اینقرار نوه بنده هم میشود و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده هم زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی و پسرم و ضمناً مادر بزرگ او شد. در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمناً نوه ی او بود. از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشد، بنده ظاهراً خواهرزاده پسرم شده ام. ضمناً من پدر و مادر و پدر بزرگ خود هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه ی من است! آقای دکتر! اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار میشدید، قطعاً کارتان به تیمارستان میکشید!!! ------------------------------------------------------- مدت زيادي از تولد برادر ریچارد كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند پدر و مادر مي ترسيدند ریچارد هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ریچارد هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . ریچارد با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ریچارد كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره ----------------------------------------------------------- در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت. اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد. روزها و هفتهها سپري شد. يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند ! پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند ------------------------------------------------------------------------ کلاغ و طوطی هر دوزشت و سیاه آفریده شدند طوطی شکایت کرد و خداوند اورا زیبا کرد ولی کلاغ گفت :هرچه از دوست رسد نیکوست و نتیجه این شد که می بینی. طوطی همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد ---------------------------------------------- |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق از من دور و پايم لنگ بود __ قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود __ تيشه گر افتاد دستم خسته بود *هيچ کس چشمي برايم تر نکرد __ هيچ کس يک روز با من سر نکرد *هيچ کس اشکي براي من نريخت __ هر که با من بود از من ميگريخت *چند روزي هست حالم ديدني است __ حال من از اين وآن پرسيدني است *گاه بر روي زمين زل ميزنم __ گاه بر حافظ تفالي ميزنم *حافظ ديوانه فالم را گرفت __ يک غزل آمد حالم را گرفت *ما ز ياران چشم ياري داشتيم __ خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
از در درآمدي و من از خود به درشدم، گويي كزين جهان به جهان دگر شدم؛ گوشم به راه تا كه خبر ميدهد ز دوست، صاحب خبر بيامد و من بيخبر شدم؛ چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب، مهرم به جان رسيد و به عيوق برشدم؛ گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق، ساكن شود بديدم و مشتاق تر شدم؛ دستم نداد قوت رفتن به پيش يار، چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم؛ تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم، از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم ؛ من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت، كاول نظر به ديدن او ديده ور شدم ؛ او را خود التفات نبودش به صيد من، من خويشتن اسير كمند نظر شدم ؛ گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد كرد، اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم . |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
مقام اول با سه و نیم میلیون دلار خرج فقط 14 ماه با هم بودنند و از هم جدا شدنند !!! |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||
|
|
|
|
|
اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد. اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان . مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن. ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود . هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي. كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند . اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند . توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند . امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد. همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند . بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند. زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد. هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده . عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي . داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بداند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگذين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . ) داريوش در پايئز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد . داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بود آزاد كرد .. داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراي بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت . اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجاميد . داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن – كره – عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند . داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق همراه بوده است . تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است . داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند . داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاك – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد . اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد . داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد . فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد . در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را برا جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت . |
||
|
+
ر خوشم به بند تو صیدت رها ز دام مکن
|
|
||